شعر، ادبیات

دلتنگ گلاب و گُل و انگور شدیم

 بستیم همیشه چشم و هی کور شدیم

 مثل اتوبانی که گذشت از دِه مان

 از بی کسیِ مزرعه ها دور شدیم !

 

 ماییم و نوای دلِ تنگ خودمان

 موی فَشن و تیپ قشنگ خودمان

 یک عمر فقط سنگ فروشی کردیم !

ماییم و گناه دلِ سنگ خودمان !!

 

رامین محمدی

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۰۹ساعت   توسط رامین محمدی   | 

آیینه ی تو به توی دیدارم باش

من عاشقِ در تو مردنم ، دارم باش

هر روز به  یک بهانه از من دوری

همسایه ی دیوار به دیوارم باش

 

تو آبی ِ آب ِ روشنی ، تیره نشو

هی بر دل زخم خورده ام چیره نشو  

بگذار کمی بخوابم ای عشق عزیز

اینقدر به چشم های من خیره نشو

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۷/۳۰ساعت   توسط رامین محمدی   | 

نه من از راهی که رفته ام بی می گردم

نه تو از حرفی که گفته ای

این را نیمکتهای خالی باغ ها می گویند

و نیش عقربه هایی

که چقدر بر ما کلیک کرده اند،

می کنند 

این اتفاق معمولی 

در ساعتی معمولی 

بین افرادی معمولی 

هر روز می افتد 

و این اصلاً عجیب نیست ؛

حتی اگر از تعجب

 روزی 

پنجره ای لای دیواری

بر ما

دهان باز کرده باشد..

رامین محمدی ۲۹/۱۱/۹۲  

این روزها بسیار دلتنگ دکتر سید مهدی موسوی هستم . نیست و نبودش کاملاً احساس می شود. شعری ناب بخوانید از ایشان :

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!

حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت

بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را

در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما  کـــه  کردیم  دعا  تا  کــــه  چـــه  با  ما  کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!


دو شعر از من در سایت ادبی شعرانه در لینک زیر می توانید بخوانید :

http://www.sherane.ir/2012-03-06-20-17-06/2039-2013-04-07-15-30-58.html


و در نیامدن لحظه های امدنت

حتی نیامدن تکه  پاره های تنت

و در نبودن تو روی سفره ی بی مرد

و در نبودن تو زیر تیغ  این همه درد

و در و دربدر حرفهایی از هر کی

و در و دربدر دردهایی از هر چی

دو جوی  گریه، دو تا  لب که مانده ،  دیر شده

چهار بچه که بی تو شلیک تیر شده

چهار بار طلائیه، فاو  بی برگشت

چهار بار مریوان ، جهنمِ سردشت

چهار کوچه جلوتر شهید اوردند

چهار نعش، عروس سفید اوردند

چهار غصه ، چهار اسب ، چار نعل وزید

چهار فصل به رویم غمی سپید کشید 

...

و تُف به زندگی هر چند عاشقت هستم

و تُف به  لعنتی ِ راههای بن بستم

نمی نمی شود از روزهای با تو گذشت

نمی نمی شود اصلا عزیز

باید مُرد !


وقتی کسی از خانه ای می رود

دنیا با او می رود

و کفشهایش

چمدانش

لباسهایش نیز

همیشه " رفتن " راه رفته تا برسد !

خودمان ، سوراخ

دلمان ، سوراخ

و خون شُرّه می رود از هر جا

بگو !

ما با این همه سوراخ چه کنیم ؟ !...

رامین محمدی

****

چه بی خیالند این مردم

یلدا را فقط نام شبی دیده اند

یلدا

بلندی موهای سیاه تست

که اینگونه در من ادامه دار شده است

چه بی خیالند همه...
ر.م

***********************************

جايگاه تخم درادبيات !! :

کسی که ما دوست داريم: رو تخم چشممونه.
از کسی بدمون مياد: يارو به تخممونه.
يارو شيطونه: تخم سگه.
نامرده: تخم حرومه.
ترسوئه: تخم نداره.
شجاعه: تخم داره.
ازچيزي بدمون مياد: تخميه.
جايي که قانون نداره: تخمي تخميه.
چيز ناياب شده: تخمشو ملخ خورده.

خلاصه اين تخم در ادبيات ما از جايگاه بالايي برخورداره!!!!

***

خون دل خوردم و انار شدم ، خیسی ِ درد ناگوار شدم

گندم زلف تو مقصر بود ، خورده در اشتباه  می گندم

هیچ حرفی اصالت خود نیست ،  دردها را چگونه باید گفت

یک تراژیک چند پهلویم،  پُر  ِ گریه برات می خندم 

                                  ***

عمری سر با دشمن ِ دلخور کردیم

هم خوابی با دولول و سرپُر کردیم

بوسیدمت از دور و گلوبندت را

دلتنگ ، ولی تفنگ را پُر کردیم!

 

قلوه قلوه سینه ات از سنگ پُر است

گوش و سر و سینه ی تو از جنگ پُر است

هر جور نگاه می کنم می بینم

این گربه مشق هایش از رنگ پُر است !!

(به امید روزهای خوب برای ایران و ایرانی )

 

سیر از خود و گیر ِ لقمه نانی هستم

بد نام تر از دشمن ِ جانی هستم

من جانور پوست کلفتی بودم

من تمساحی تابستانی هستم !!!

رامین محمدی

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۳ساعت   توسط رامین محمدی   | 


« دلتنگم و این حرف کمی نیست »

قبل از شعر اینبار می خواستم کمی خودمانی تر بنویسم ولی دلتنگی که مجالی نمی دهد!

لابد شنیده اید و خوانده اید که یک زمانی مارکسیست ها با شعار « نان ، مسکن ، آزادی » توانستند اقبال عمومی را برای خود بیاورند و در راس امور قرار بگیرند ولی وقتی که اجرای امور را بدست گرفتند، همین قدر بدانید که  دقیقاً همین سه را از مردم گرفتند ! زندگی ما این روزها ، سرگذشت ِ درگذشت روزهای خوب است ، و حاصلش چیزی نبوده و نیست بجز ایکاش های دسته جمعی!

شعری کوتاه از من بخوانید:  

 

تا دل سنگ می زنم سرمو

تا نبینند حال دیگرمو

گریه ی چشمهای لاغرمو

از تو و چشم هات خسته ترم

 

گریه توی گلوی آکواریوم

گریه توی حمام و زیر سِرُم

گریه ی ریز ریز یک فانتوم

گریه از حرفهای دور و برم

 

باز مثل همشیه خسته شدی

رخش بی یال و پا شکسته شدی

رستم بی سپاه و دسته شدی

چه قَدَر دردهات کرده وَرَم !!

 

سر و بالا بگیر و عادی باش

اینهمه قاطی و شکسته نباش

روی این زندگی بگیر و بشاش

بجز این راه نیست در نظرم!

 



لبریز و از گریه ی آنی، تَر بود
از این شب روسپی ، روانی تر بود
از تو که تمام قصه ها بد بودی
از من، از من هم عصبانی تر بود !

**
جایِ خر بود و بعد گاو آهن شد!
ریلی زیر قطار راه آهن شد!
از اینهمه درد باز بالا رفت و ..
.. تا کارگر نمونه ی میهن شد !!

**
" رامینم " های قلب سنگت بودم
" امیدم ِ" وقت ِ دلِ تنگت بودم
تو بودی و جُنگ خیمه شب بازی ِ تو
من نیز عروسک قشنگت بودم ..

رامین محمدی

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۵/۱۶ساعت   توسط رامین محمدی   | 

آرش کمان داشت

شد کمانگیر !!

تو لب سرخ داری

می شوی لبو !!!

من شعر می نویسم

می شوم شاعر !

میانمار هم

لابد مار زیاد داشته در آستین !!!

می بینی ؟!!

تمام کار دنیا دست همین تفاهم هاست

فقط مانده ام چرا نمی شود با ۱۲۰۰ نفر ، یکجا کنار آمد !! *

رامین محمدی ( از مجموعه ی " آلوچه ی سرخ غروب " در دست چاپ )


* پی نوشت : در قتل عام وحشیانه کشور میانمار بیش از ۱۲۰۰ نفر کشته شدند..

 

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۷/۰۱ساعت   توسط رامین محمدی   | 

نشریه اینترنتی " عقربه " شماره هشتم -- با دو غزل از من از مجموعه ی  " کلاغی که به خانه اش رسید"  منتشر شد .. بر روی لینک کلیک کنید ..http://www.aghrabe.com/:

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۳/۰۷ساعت   توسط رامین محمدی   | 



مرگ

تنها دری است 

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی

و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است

و بعد

طناب

طناب  یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام سقف بیاویزم

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یه ذره از گرمی  دست های تو را نگه دارند

و چیزی شبیه صدایم

که هر بار دوستت دارم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند

 

و چه انتظار بزرگی است

این که بدانی

پشت هر " دوستت دارم " چقدر دوستت دارم

 

این که بدانی

چگونه سالهاست زیر لبخند میانسال مردی می پوسم

که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست

و هر روز

جنازه ای تازه در من کشف می کند . لیلا کردبچه / از مجموعه ی حرفی بزرگتر از دهان پنجره .

 



کمتر پیش اومده تو زندگیم که سورپرایز بشم و یک خوشحالی غیر قابل انتظار منو تحت تاثیر قرار بده ؛ ولی دیروز در کمال ناباوری فهمیدم کارشناسی ارشد ادبیات فارسی ، شیراز قبول شدم، این در حالیه که من دو تا کتاب بیشتر نخونده بودم تازه رشته ام هم نبود .. ولی ظاهراً قسمت من و شعر بوده که هنوز هم برای هم بمونیم .. خوشحالم

لبت نــه گـوید و پـیـداسـت مـیـگـویـد دلــــت آری

 که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 دلت میآید آیـا از زبـانی ایـن همه شـیـریـن

 تـو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

 نـمیرنجم اگــر بـاور نـداری عــشق نـابـم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 بــه شـرطی کــه مــرا در آرزوی خـویـش نــگـذاری...م.ع.بهمنی

شعر دویم، از مجموعه "کلاغی که .. "

از لای لای من

تا های های تو

مگر چقدر فاصله است ؟

با جیغ ممتدی که جاده را خطی سیاه کرد

و قاب را روبانی

یا لحظه ای معمولی

که خوب یادت نیست!

..

توی چشم هایت خواب دیده ام ابرهایی را

از کرنه های دور می آمدند

که بیقرار بارانند..


شعر سیُم، از مجموعه ی " کلاغی که ... "

حواسم را پرت..

می افتد پای شاه چراغ

جایی که هم اینک

و نیمکت هایی که فقط تو رویش نشسته ای ، نیستی !

زاویه را تنگ تر می کنم

بهتر ببینم

آینه که غبار رویش نشسته، سالهاست

و خاطه هایی مکه موج می آورد ،

می برد  مرا

در افکار کسی که قاب را سنگین کرده است

کبوترها دور برمی دارند دور امام

که پشت سرم خوابیده

" هر کو گرفته دامن سرو بلند خویش "..

و من گَرد می گیرم تنها..



شعری از من را در ماهنامه ادبی طغیان در اینجا بخوانید..

این شعر را خیلی دوس دارم ..

+ نوشته شده در  ۹۰/۱۱/۰۳ساعت   توسط رامین محمدی   | 

 

بی حواسترین زن دنیا  این جستار، تحلیلی زیباشناختی و فرمالیستی ( ریخت شناسانه ) بر چند نمونه از اشعار مجموعه " بی حواسترین زن دنیا " سروده منیره حسینی داشته ام . لذا بر این شدم که در تکمیل نقادی سایر دوستان برخی از این اشعار را بیشتر مورد مداقه قرا دهیم.

« شکلوفسکی نوشته است : ساحل نشینان صدای امواج دریا را دیگر نمی شنوند و ما هر روز به یکدیگر نگاه می کنیم         بی آنکه دیگری را ببینیم ؛ زیرا ادراک حسیّ ما به جهان عادت کرده است ؛ وظیفه شاعر از میان بردن این نیروی "عادت " است یعنی آفرینش دنیای تازه ، دیدن چیزهایی پیشتر نادیده » ساختار و تاویل متن ؛ احمدی ، بابک؛ مرکز، صفحه 48

اگر مجموعه ی " بی حواسترین زن دنیا " را از این نقطه نظر مورد بررسی قرار دهیم قطعاً به مجموعه موفقی           برمی خوریم و در مورد خیلی از اشعار این مجموعه می توان حرف زد هر چند خیلی از این اشعار در جای خود حرفهای زیادی برای گفتن دارند.

منیره حسینی در این مجموعه از مولفه هایی مثل، گریه – درد – زن – مرد – مداد رنگی – پرنده – مرگ – کشور – جنگ – نقشه و .. در شعر خود به وفور استفاده کرده و به آنها استفاده می رساند. و اگر به رویه ی این مولفه ها در اشعار نگاهی هر چند سطحی بیاندازیم می توان به حسّ تراژیک این عناصر ، شعر  و نهایتاً  خود اثر پی برد.

شاعر  در این مجموعه کمتر دیده شده که دنباله روی خط و مشی شاعرانه  بعضی ها بوده باشد و بیشتر به نگاه تازه و آشنا زدای خود اتکا داشته ، ارزش این مجموعه بیشتر از این حیث قابل توجه است.

دوستت دارم را به زبان مادری نمی فهمید/کشورم را از روی نقشه می شناخت/و نمی دانست/هربار قلبم به زبانی بیگانه می تپد/ کشورم تکه ای از وجودم را گم می کند. ص 11


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۹۰/۱۰/۰۵ساعت   توسط رامین محمدی   | 

 برای دوست خوب شاعرم خانم زهرا فتحعلی و مهربانی های شاعرانه اش..

در تو دلیست

از من

که به یاد تمام بوسه های تو پابرجاست !

..

از امروز باید

خرخره ی تمام خیالهایی را بجوم

که فکرهای بدی بودند

پا گذاشتند روی پاهام

نگذاشتند ،،

آواره ی شهرهایی شوم که شاید به تو می رسید !

چشمهام!

درست همین وقت هاست ،

برای چشمه هایم ، چشمهای کمی دارم

دستهام!

دست از بر  سرم  بر نداشتند

که تحفه ی این سالها

دل پری است که من دارم !



 

 

یادگیری وزن به زبان ساده

سلام دوستان

توی این چند وقت که وبلاگ های ادبی خیلی از عزیزان را می خوندم اشکالی که غالباخیلی ها در قالبهای موزون  با آن درگیرند عدم آگاهی و تسلط کافی به وزن عروضی یا همان افاعیل عروضی بوده. دوست عزیز شاعرم دکتر سید مهدی موسوی که در پستهای متفاوت در وبلاگ شخصی شان عروض را به زبان ساده توضیح می دادند، ظاهرا ماحصل همه پستهای مربوطه را به صورت ی فایل پی دی اف درآورده البته به همت دوست شاعر دیگر خانم فاطمه اختصاری. لینک دانلود این مجموعه بدرد بخور را برای دوستان می ذارم امید که بزودی شاهد شعر های قوی دوستان حداقل از نظر رعایت وزن باشیم. همینجا هم به دکتر موسوی و فاطمه اختصاری عزیز  خسته نباشید و احسنت می گم.  

آموزش وزن عروضی به زبان بسیار ساده.

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۸/۰۱ساعت   توسط رامین محمدی   | 

این بار می خوام چندتا از غزلهای خودم از مجموعه چاپ شده ام و چندتایی از غزلهای دوست شاعرم حسن بهرامی را بذارم تو وبلاگ این شد که به بهانه هفته دفاع مقدس بر این شدم دوتا از شعر های مورد علاقه خودم از دوستان شاعرم جناب استاد کرم پور از مجموعه ی " ولد زن " و جناب شهبازی را نیز را بذارم واسه دوستان ..


پنکه ی انگلیسی ..( کورش کرم پور )

یه پنکه ی انگلیسی1

که آویزوونِ از زمین و آسمون آبدان

موج مون گرفته

لابه لا ابرا گیر دادم به خودوم

تا آفتاب بتون بخوره

بچرخیم بلکه یه چیزایی یادمون بیاد

یه چیزایی به هر کدوم از پره هام ویلونه

ویلونن، گوشت و اسخون فک و فامیلاتون که رفتن غربت

وبلونه، عکس بچگیاتون که مو براشون غریبُم

" مسجد بوشهریا "2 زیر علمم سنج و دمام3 میزنه، ویلون

کلیسا4، لب یه پرم ، زنگ میزنه ویلون

دوچرخه های بیست و هشتی  که از کنار پلیتا5 می رفتن سر کار

و   ئی گونی های تیکه پاره مال شهیدا

که خدا می دونه هر کدومش کجای دل  کِی میخاد بیفته؟

بیفته عین خمپاره ترکش بزنه به اونایی که یادشون رفته، پنکه

...

قربون آبدان که همه چیاش آبدانیه

مو با ئی همه پیچ و مهره ی انگلیسی که تو تنمه

بچه ناف پالاشگام

میدون صلیب-اخر خیابون سیاحی-نبش بیست متری ،

سایم افتاده رو خونه شرکتیا6، ایقد می چرخم

که بیلرسوتای7 خَسِّه و خیس دلشون خنک شه

زینو...زینو بخونم بزنم به شرجی 8

بریم تو نخلا

زلف زنامون ول کنیم تو هوای دمت گرم

...

ولی او عامویی که تو  مو  هی پیچ و تابم میده میگه:

بچرخ        بغض پنکه یه بغض دیگس بچرخ

..

اگه با سیمای بی سیمشون اتصالی بندازن تو زندگیم

به ولای علی

یه پنکه ای بود که وختی اعصابش خراب میشد

سیماش قاطی می کرد

دس می پروند

کله می پروند

تیکه می پروند

خوشگله!!!

زیر پنکه نشین که تیکه تیکت می کنه !!

هنو یه جو غیرت تو پرو بالم مونده

که وختی می چرخم شبیه قرتیا نشم

مو یه پنکه انگلیسی یم

خلاص

پاشم برسه هسم

خلاف!!!  

.....................

پانوشت:

1-پنکه سقفی که در منازل شرکت نفت استفاده می شد

2-مسجد بوشهری ها ی سابق در ابادان

3-آلات موسیقی عزاداری

4-کلیسای آبادان در خیابان زند

5-ورق نازک فلزی که دیواره قدیم شرکت نفت بود

6-خانه های شرکت نفت

7-لباس کارگران شرکت نفتی

8-نوعی ترانه محلی آبادانی

 


 عکس ،، ( شهیار شهبازی )

درون من رخنه های سلامی ست

که جنگ را ته چشمت آب می دهد

این

تب تند خاک های تست

که بر تنم کشیده می شود

لعنتی!

من از لحظه هایی که بمب بودم

و در شلوغ ترین ایستگاه جهان

تو را منفجر بودم ،

حرف می زنم

بگو

که در برگرد تو برگشتی هست

دری هست

من ترا جبهه جبهه ترکش ها دارم ای عکس

ای سوراخ ترین تن !!! 

 

یک استکان چای .. حسن بهرامی

زرد و تکیده کنج اتاقش نشست مرد

عُقش گرفته بود از این شهر پست مرد

لحنی غریب داشت سکوتی غریب تر

یک جور ساده بود و به دل می نشست مرد

این خاک مرده، این همه زندان برای چیست؟

باید برید از این همه از هر چه هست مرد !

یادش بخیر دهکده ، برنو، شکار ، کوه

از دست رفت و باز نیاید بدست مرد!

زخم کدام دوست دلت را مچاله کرد

سنگ کدام .. آینه ات را شکست مرد !؟

چاقو؟ نه! آن تفنگ قدیمی و یکه خورد

بودن که از نبود شدن بهتر است مرد !

یک استکان چای و هزار آرزوی تلخ

لبخند زد ، کنار سماور نشست مرد...

 

توی سطل ... حسن بهرامی

مانند سوسک می شوم آغاز توی سطل

می خوانم از غریبی ام آواز توی سطل

و لابه لای کرم و لجن حال می کنم

حالا که نیست فرصت پرواز توی سطل

هر بار پر گرفتم از این گند مردگی

مثل زباله پرت شدم باز توی سطل

تقدیر من بجز عفن و چرک نیست نیست

کی داشته توقع اعجاز توی سطل ؟!

این شعر را میان کثافت نوشته ام

حالا اگر بد است بینداز توی سطل ...

 


+ نوشته شده در  ۹۰/۰۷/۰۳ساعت   توسط رامین محمدی   | 

بالاخره سایت شخصی و  ارزشمند  دوست عزیزم سید نعمت قادری  پس از انتظاری مدید افتتاح شد. لطفاً بازدید کنید. ( روی نام ایشان کلیک کنید)

*******************************************************

در این پست بنا به موافقت دوست خوب و شاعرم سرکار خانم راضیه زارعی  که میل به نقد و نظر من در خصوص دو تا از شعرهایشان داشتند، شعر ایشان و نقد اینجانب را مطالعه می کنید.شعر  دوم و نقد دوم نیز  بزودی د رادامه قرار خواهد گرفت.  این پست صرفاً بنا به موافقت ایشان گذاشته شده است و لا غیر..

«« دوستت دارم را چگونه بگويم

كه اين آتش غريب دلم

بخُشكد

آري ...

همراهي كن ذهنِ تختِ جمشيدي ام را

تا جنس كلماتم

هم آغوش ِاسطوره هايي شوند

كه سينه به سينه كُشته اند...»»

 

نمي دانم، شايد يكي از عادات بد من در نقد كردن شعر اين است، كه آنقدر با بعضي از اشعار خود يا ديگران وَر مي روم كه گاها" اين وَر رفتن ممكن است تا سرحد نابودي اثر ادبي هم پيش برود، تا دلتان بخواهد من از اين نمونه اشعار دارم و متاسفانه اين اشعار به دليل دخل و تصرف هاي زيادي كه در آنها داشته ام، تا حد زيادي از محتواي اصلي دور شده اند، و من بيشتر اين اشعار را در مجموعه شعري خودم درج نكرده ام، پس من توصيه مي كنم، هر وقت ديديد دخل و تصرفهاي مستدل من دارد شعر شما را از چارچوب اصلي مورد نظرتان دور مي كند، شعر را مطابق نظر خودتان ويرايش و ماندگار كنيد و كاري به نقد و نظرات من نداشته باشيد.اين نكته هم نبايد فراموش شود كه، توجه زياد باعث خرابي يك اثر ادبي، هنري مي شود. حساسيت در انتخاب واژه گان براي سرودن شعر خوب است ولي نه آنقدر كه شعر را از ريخت بيندازد به طوري كه بعد از سرودن شعر و اتمام كار هم دست از سر شعر بيچاره برنداريم. اين ويژگي ناشي از بي ميلي من نسبت بعضي از اشعار خود يا ديگران نيست كه شعر را دباغي!(نقد) مي كنم، بر عكس، من دنبال راه چاهي براي بهتر نوشتن و سرودن يك شعر هستم؛ حتي اگر يك شعر بلند، خيلي كوتاه شود اشكال ندارد به شرط آنكه از آن چارچوب اصلي كه گفتم خارج نشود‌ [ اين تا اينجاي قضيه].

يكي از ويژگيهاي [خوب يا بد كاري نداريم]اين شعر، سهل الاوصول بودن آن است به گونه اي كه مخاطب از ابتدا تا انتهاي شعر نيازي به تعمق و مداقه كاري ندارد، پس قطعا" اين شعر مي تواند رضايت نسبي يك مخاطب عامه [ايراني] را جلب كند، ولي بيائيم اين شعر را از زاويه ديد يك مخاطب حرفه اي بررسي كنيم[خدا به خير كند] .

وسواس شما در سرودن اين شعر كوتاه شايد باعث شده تا براي جبران كوتاهي شعر دست به اضافه گويي! [زبانم لال! ببخشيد] بزنيد، اين شعر مي توانست در چند مصراع، كوتاه تمام شود و حرف خود را هم زده باشد؛ مثلا" به نظر شما دراين شعر اگر بندِ [ ..كه اين آتش غريب دلم ،بخشكد--- آري..] حذف شود، چه اتفاقي مي افتد يا چه لطمه اي به محتوا و معناي شعري ِ شعر شما وارد مي شود؟ از طرفي اين بند[ اگر بشود به عنوان بند مستقلي از آن ياد كرد] چه ارتباط محكم و غير قابل انكاري با بقيه مصراعها در اين شعر مي تواند داشته باشد كه ممكن است با حذف آن ساختار شعر به هم بريزد؟ در اينجا شما حساسيت زيادي در چينش و انتخاب مصراعها [ در وسط شعر] به خرج نداده ايد.

نكته ديگر، اسطوره علني ِ شما در اين شعر است يعني "تخت جمشيد"[ كاري نداريم به اتفاقات و لطمه هاي جبران ناپذيري كه طي اين دو سه دهه به پيكره و ساختار اين بناي تاريخي، فرهنگي، ملي و حيثيتي! وارد شده است( من جمله قضيه سد سيوند فارس) كه شايد مرجع نگراني شما در اين شعر، همين مطلب باشد].

ذهن ِ تخت جمشيدي و اسطوره پسند! شما بهتر بود از آوردن اين تركيب صرفنظر مي كرد و به آوردن واژه "ذهن" ِ تنها بسنده مي كرد. ولي چرا؟ چون از يك طرف شما در مصراع آخر صحبت از اسطوره ها كرده ايد نه يك اسطوره مشخص مثل "تخت جمشيد" [ البته ميشود اينگونه فرض كرد، اسطوره اي كه شما درابتداي شعر از آن حرف زده ايد در آخر شعر به اسطوره ها تعميم مي يابد] ثانيا" شما سطح شعور مخاطب را براي دريافت اين شعر خيلي دست كم گرفته ايد؛ به نظر شما اگر اصلا" از "تخت جمشيد" در اين شعر اسمي برده نشود، آيا من ِ مخاطب ، من ِ نوعي – نمي توانم به اسطوره[هاي] شعري شما خيز ِفكري يردارم!!؟ از طرفي شما بايد ذهن من ِ مخاطب را باز بگذاريد تا در مورد اسطوره هاي شعري شما حدسي بزنم نه اينكه لقمه را آماده در دهان من بگذاريد!

نكته اي كه بايد زودتر به آن مي پرداختم بحث" زبان" در اين شعر است. با توجه به شناختي كه من از شعر هاي قبلي شما دارم، زبان در اين شعر نسبت به شعر هاي قبلي شما واپسگراست، شايد واپسگرا كلمه درخوري نباشد. اين را از اين بابت عرض كردم كه زبان و فضا در شعر هاي قبلي شما خيلي شسته رفته تر و هماهنگ تر با بقيه اشعار شما بود ولي در اين شعر نه !!

[ خوب اين تا اينجاي قضيه بهتر است كمي هم از خوبي هاي اين شعر بگوييم] اين شعر جاي تقدير نيز دارد[ خدا زياد كند ] ؛ من جمله مطلع و مقطع شعري شما خوب سروده شده است و شما توانسته ايد در آغاز و پايان بندي شعر هم حرف خودتان را بزنيد.

 

دوستت دارم را چگونه بگويم

    

همراهي كن ذهنم را

تا جنس كلماتم

هم آغوش اسطوره هايي شوند

كه سينه به سينه

كُشته اند.  [شعر دباغي شده از مجرا و فيلتر نقد به اين شعر مي گويند!! خدا از سر تقصيراتمان بگذرد!!]

 

از جمله وجهه هاي مثبتِ ديگر شما در سرودن اين شعر ميتواند چگونگي شروع شعري باشد؛ ببينيد! شعر با "دوستت دارم را چگونه بگويم" شروع مي شود.

من ِ مخاطبِ عامه! وقتي اين مصراع را مي خوانم رضايت قلبي خود را از اين شعر مي گيرم مگر عاشقانه سرايي براي دو دل باخته از اين بهتر هم مي شود!!! مخاطب فكر مي كند اين شعر مضموني عاشقانه دارد و از محتوايي سانتي مانتال و رمانتيك برخوردار است ولي دست شاعر تا مصراع آخر[...اسطوره هايي شوند كه سينه به سينه، كشته اند] رو نمي شود از طرفي تركيباتي مثل "دوستت دارم"  و "هم آغوشي ِ كلمات" قرينه هاي هم سويي هستند كه در اين شعر به مخاطب رودست مي زند و او را تا آخر شعر مي كشاند؛ اين همان وجهه مثبتي ست كه گفتم. درست است كه اين شعر كوتاه است ولي در همين چند مصراع هم شاعر توانسته حرف خودش را بزند و اتمام حجت كند.

نكته آخر درباره توجيه شما در حذف واژۀ "تخت جمشيد": [در متن ادبي، هر واژه كنار واژه ديگر قرار مي گيرد و بدان معنا مي دهد اما دليل اين همنشيني همواره يكسان و واحد نيست، شايد اين همنشيني به دليل ضرورت آوا شناسيك شكل بگيرد، شايد به دليل ضرورت قاعده هاي نحوي يا توازي معناي واژه ها [ و تركيبها و كدهاي شعري] . به عبارت ديگر هر مصراع شعر يا هر جمله در متني ادبي از مجموعه اي از محورهاي همنشيني تشكيل شده است و نه يك محور؛[ اسطوره ها به جاي اسطورۀ "تخت جمشيد"]. پس معاني متعددي به دست مي دهد*].  



*  ساختار و تاويل متن نوشته بابك احمدي نشر مركز صفحه 129

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۶/۰۳ساعت   توسط رامین محمدی  

۱ ...

آن همه دلشوره بیهوده نبود

این همه وقت

باد می آمد تو نبودی

شاخه ها نجنبیدند

چرا کسی نمی فهمید

 

این همه فاصله که ایل ایل

این همه گریه که رود رود

این همه خط را روی پیشانی ام بفهم!

من سالها عاشق کسی بودم

که سبز فقط در چشمهای تو زیباست

زیبا! بی  خود تر از من کیست

که دلی را در چشمهای تو از دست رفته ام

مرا هول برداشته نازی

که تو وحشتناک زیبایی!

 

آنقدر دل گذاشته بودم

که برایت دلبری کنم

آنقدر پا

که پیاده روها را با هم قدم بزنیم

تو نیستی

و دیواره ی تو همیشه به تیرهایی بند بود

که همیشه

از آن طرف دیوار هم سایه می آمدند تو

 

گوشه و کنار هر برگ را ورق بزنی

تکه ی ابری می بینی

که من گریه می کنم ...

۲ ...

تنها تر از این نمی شویم

دربست افتاده ایم در آغوش هم

دوتایی در آغوش چهار نفره ی چهار چرخ سر به هوا .

 

بیا برویم

در فکر ابرهایی که رمه رمه می آیند

و می روند

پی ی هی هی ی چوپانی که می وزد

و ما بی که عرق کرده خشک کرده باشیم ،

اتراق کرده ایم در شرجی ی خودمان.

 

آنقدر چفت شده ایم که جداییمان حتمی ست

و سرخی دارد مثل عشق بر ما پهن می شود

فرداست ،

که تیتر روزنامه ها جیغ بکشند

" لاشه ی نیمه خورده ی ماشینی سر به هوا... "

"لاشه ی خورده شده ی ماشینی سر به هوا... "

"ماشینی سر به هوا ... "

همه چیز سر به هواست!!

 

انا لله..

یکی گفت همه گفتند

سرش را پائین

برد

دست بر پیشانی اش و چروکیده نشست

انگار چیزی در دلش کم داشت..

 

(ساعت سرِ ساعت کوک دلتنگیهایم را بیاد آورد) ...

سلام دوستان ..

این روزا بیستر مشغول سرودن یک شعر تقریبا بلند هستم، فکر کنم شعر خیلی خوبی توش دربیاد، از فضا سازی و بازی با ایماژ ها در این شعر لذت برده ام. دعا کنید اونطوری دربیاد که دلم می خواد.

چاه ..

تمشکی ی لبهایت

به باغهای جنوب نمی آید

نازت،

به اساطیر ایرانی .

آن چاه را نگاه

دارد بالا می آورد مثل من

چلانده می شود

پرانده

تا پرنده ای بشود

آآآآه

که قافیه دست از سرم بر نداشت

آتش دلش چاره نکرد نیز

از فرازین لوله ها

آهااااااااای !!

دارم بشکه بشکه آتش می گیرم..


سهراب ...

همه را رنگ کردی

چقدر شبدر و لاله توی پنجره جا دادی

دستهایت،

تفنگ بلد نبود

فکرت،

برود میدان.

تابلو صدایت کرد و چند خط

کفش می خواستی

و قاطی رنگها شدی...


خط راست....

...

و این خطوط را

قلم چشمهای تو

بر پیشانی من کشیده است

قلم چشمهای تو

چون چشمهای تو

به من دروغ نمی گویند

ببین یک خط راست می بینی؟!!!


جیغ...

از لای لای من

تا های های تو

مگر چقدر فاصله است ؟

با جیغ ترمزی که جاده را خطی سیاه کرد

و قاب را روبانی

یا لحظه ای معمولی

که خوب یادت نیست

.

.

توی چشمهایت خواب دیده ام ،

ابرهایی را

از کرانه های دور می آمدند

که بیقرار بارانند...


و تنی که خالی از هواست...

از دهان حوض

 افتاده بود

.

.

دلم می خواست

دستهایت را روی سرم بگذارم

زیر سرم

آرایشت کنم

با چلچراغ پولکی سرخ

تا راست برایم بایستی

مثل چوبه ی دار

اما نگاه کن

چطور سر      بلند بیرون آمده ام !!!

این حرفها را

با دهان باز می گویم

با نگاه باز

و تنی

که خالی از هواست....

در آنات بروزم. روی لینکهای زیر کلیک کنید.

۱ - آنات: دوبیتی

۲ - آنات: شعر سپید و نیمایی

نتايج داوري جايزه ادبي خيام در بخش سپيد را در لینک زیر ببینیند/

http://www.aanaat.com/service.asp?sub=36 

برنده نهايي بخش سپيد :آقاي رضا مرتضوي از مشهد

اشعار:

خارپشت
نامي ست که دوستانم بر من گذاشته اند
با هزاران چاقو در پشتم

**********

اين اتاق من است
وقتي وارد شدي
آنقدر کوچک مي شود
که ديگر جايي براي نشستن باقي نخواهد ماند
مگر در آغوش من
 

**********

جنگ به جنگل کشيده شد
ما مي کشتيم
و حيوانات در سکوت
تماشا مي کردند

********** 
 در آغاز هيچ نبود
کلمه بود
خون و اشک
هر دو براي ريختن
يکي پس از ديگري

********** 
 درست ميان ميدان
بي حرکت بمان
و آرام ، خيلي آرام
نفس بکش
کسي چه مي داند
شايد تو هم اسطوره شدي
درست مثل ساير مجسمه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۴/۲۵ساعت   توسط رامین محمدی   | 

علی عبدالرضایی شاعری است که من از او خط و مشی می گیرم. شعر ایشان، حرف ایشان، نگاه شاعرانه ی ایشان مرا شیفته کرده است. من عقیده دارم اگر ایشان هم اکنون در ایران بودند، شعر ایشان از کیفیت فعلی برخوردار نبود اگر اینجا بودند اصلاً علی عبدالرضایی فعلی نبودند بلکه شاعری بودند مثل همه شاعران خوب ایرانی. ولی فرق است بین خوب و خوب تر. من شاید با خیلی از شعر های فعلی ایشان نیز موافق نباشم ولی عقیده دارم دنیای شعری علی عبدالرضایی شاعرانه ترین نیاست. در زیر خوانش شعر " سانسور " علی عبدالرضایی را از زبان مکتوب منصور پویان می خوانید.. " سانسور " شعری است که هر بار خوانشش من ِ شاعر را بیش از پیش شیفته ی خود می کند : ( متن کامل شعر را ادامه مطلب بخوانید )

خوانش شعر «سانسور» سرودۀ علی عبدالرضائی

منصور پویان:

بهتر نیست «پسا ساختارگرائی» را برای همیشه فراموش کنیم؟ چرا که در فرضیاتش، فاعلیت را معطوف به عینیت دانسته خط بطلان بر اهمیت ِناخودآگاهی کشیده آن را عرصۀ هذیان می نامد.
اثر هنری در انتزاعی‌ترین صورت خود می‌تواند در گسست با واقعیت قرار گرفته، نسبت به آن «بی‌تفاوت» بماند. مگر نه اینکه به قول«اومبرتو اکو» ، خلاقیت وقتی اتفاق می افتد که آفرینندۀ اثر هنری یک «مرده» باشد! همیشه رابطه ای درونی بین ادبیات خلاق و دیوانگی وجود داشته، دیوانگی تنها وضعیتی ست که در آن فکر از حساب و خیال ازخودآگاهی آزاد می شود. از این رو، شاعری که به هنجارها و ارزشهای رایج وقعی ننهد و در خلاف ِجهت شنا کند، دیوانه ای انگار می شود که نظم و آرامش ِموجود را به خطر می اندازد.

 

فاعل شناسای اغلب شعرهای مهم علی عبدالرضایی همین دیوانه است که مدام خطر کرده در خطرناک هایی که پدید می آورد، وضعیتی تازه را برای شعر به ارمغان می آورد. خیلی ها عبدالرضایی را شاعری پست مدرن می دانند در حالی که در شعر او هر چرایی بدون آنکه خود را دچار منطقی تعریف شده کند ناگهان پاسخ می گیرد. به بیان دیگر اصل سببّیت همانا گرانیگاه تمایز شعرهای او با آثار پست مدرنیستی است. شعر عبدالرضایی نه تنها نافی سببّیت نیست بلکه از آن بهره می برد، در حالی که اثر پست مدرن سببّیت را برنمی تابد. سببّیت، ابزار ِشناخت در استخراج معنی است. عبدالرضایی مدام خواننده خودش را به مواضع پرسش و سلاحی چون چرا مسلح می کند. بااینهمه او را نمی توان شاعری مدرن نیز تلقی کرد، زیرا عبدالرضایی تعریف دیگری از چرا و پاسخ دارد و مدام مواضع نویسش خود را تغییر می دهد.اصلن یکی از تکنیک های مهم عبدالرضایی نمایش نیت مولف در پسای اثر است. همیشه او در هر شعرش برای اینکه چیزی بگوید، چیزهای دیگری را مخفی می کند که اتفاقن همین چیزها و موتیف های دیگر است که باعث می شود، خواننده در هر بار خوانش شعرهای او به دریافتی جدید برسد.از طرفی کودکِ درون او شیفته بازی های جدید(بازی زبانی) است و بلافاصله بعد ازکشف یک تازه، بازی قبلی را فراموش می کند. خواننده ی آثار عبدالرضایی همزمان و همزبان با شاعر، مدام در حال دنبال کردن تازه هاست و در این بین سبقتی درکار نیست . بین مولف و مخاطب در آثار عبدالرضایی نوعی این همانی برقرار است و این هر دو در خوانش و نویسش اثر همراهند، در حالی که اثر مدرن خواننده را به دنبال خود می کشد. به عبارتی، اثر مدرن جلوتر از خواننده حرکت کرده چون راهبر،هر جا که خواننده، در هر پیچشی بپرسد:"چرا؟" اثر به او پاسخ روشنی خواهد داد.در پاسخی که شعر عبدالرضایی ارائه می دهد، وضوحی در کار نیست،پاسخ در متن تنیده شده بخشی از خودِ متن است، به گونه ای که مخاطب خلاق این پاسخ را به مثابه مولف اثر دریافت می کند. پس تقدم و تأخری بین مولف و مخاطب در آثار عبدالرضائی در کار نیست. گفتم تقدم چون برخلاف آثار مدرنیستی، اثر پست مدرن، خواننده را به جلو حرکت می دهد. در اثر پست مدرن خواننده در استنتاج از متن آزادی دارد و مقدم بر اثر فرض می شود. در واقع شعر پست مدرن به آن "چرا" یی که ممکن است در ذهن خواننده شکل بگیرد، هرگز پاسخ نمی دهد. بلکه او را بازی می دهد.

 

با این مقدمه می خواهم اعلام کنم که علی عبدالرضایی دقیقن و فقط یک شاعر پساهفتادی است و از هر سبک و هر منظر، تنها آن بخشی را که با نویسش و خلاقیتش این همانی دارد برمی گزیند. در واقع عبدالرضایی همزمان که مولف آثارش محسوب می شود، مخاطب خلاق آن نیز هست. وشاید گفتمانی که بین شعر او و آثار مدرنیستی و پست مدرنیستی برقرار است، حاصل گزینش های استتیکی همین مخاطب خلاق باشد. مثلن شعر عبدالرضایی همچون اغلب آثار پست مدرن، از کنار هم گذاشتن ِبی دلیل قطعات بریده در زمان و مکان شکل نمی گیرد. بلکه در عین آشفتگی، واجد چنان نظم کمال یافته ای است که از پدیداری هیچ احساس یا بینشی در خواننده واهمه ندارد. در شعرهای علی، زمان پیوسته ای پشت روایت نهفته نیست. قطعات روایت، از زمان و مکان پیوسته تبعیت نمی کنند؛ چرا که ناخودآگاهی، پیوستگی زمان و معنا را بر نمی تابد. چینش هنرمندانه قطعات، تنها و تنها یکی از احتمالات در ترتیب هاست.

 

شعرعبدالرضایی معشوقه‌ی دُردانه‌ی پُرتوقعی ست‌ که دوست دارد، تنش به شیواترین شیوه‌ی ممکن حجاری شود.
عبدالرضایی وقتی به مرحله‌ی کشف و شهود می‌رسد که زبان را بر لبه‌ تیغ بکشد و خطرناک عمل کند. سازه هایی چون «پدرد»، «مادرد» و« برادرد» در شعر سانسور، حکایت از همین مخاطره دارد.مگر نه این است که آغاز آدمی دردی است که او را می کشد،اینجاست که شعر سانسور در حیطۀ زبان مخاطره‌آمیز عمل می کند تا دنیا در منظر ما جلوه‌ای دیگرگون بیابد. بدین معنی شعر سانسور آئینه ای گویاست که خواننده ‌در آن، تجربه و کشفی نوآمدانه می کند. سبک و میزانسن ِقطعات از زمره عوامل جذبه و فریبندگی ِ‌ آن است. آن‌ها به مثابه آداب عشق‌ورزی در ایجاد فضای مناسب ایفای نقش می کنند تا کشف و شهود خواننده در قلمرو ِشعربهتر متحقق شود.


در قتل عام ِکلماتم
سر ِسطر ِآخر را زدند
و خون مثل ِمرکب به جان ِکاغذ افتاده است
 

با خواندن این قطعه خواننده آماده می شود ... بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۹۰/۰۳/۳۰ساعت   توسط رامین محمدی   | 

لیلا کردبچه 

 « روز

با سیگار من روشن می شود

و اگر من قدم نزنم

زمین زیر پای هیچ کس نمی چرخد

اگر دلتنگی شب های من نبود

ماه نمی تابید

و از وقتی موهایم را کوتاه تر از انگشتان تو کردم

بادهای این شهر کوچ کرده اند »

.

.

.

بادها کوچ کرده اند

و اینکه هر روز موهای من بلندتر می شود

چیزی را عوض نمی کند

ماه

میان پنجره های دلتنگ جیره بندی شده است

و اینکه هر شب چقدر وانمود می کنم به فکر تو نیستم

کافی نیست

تا سهم کمتری از ماه تکه تکه بردارم

 

 

بادها رفته اند

و موهایم را از پیشانی تمام خاطره ها پس زده اند

تو رفته ای

و لبانم را از تمام روزهایی که بوسیده بودی پاک کرده ای

و من تنهایی بلند شب هایم را می برم و

زنان دیگری موهایشان را کوتاه می کنند

چشم هایم را می برم و

باران

دیگر خیابان های منتهی به دوراهی را نمی بندد

می روم و

زمین دوباره می چرخد

ماه می تابد

باد می وزد ، اما

هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می شوی

یادت باشد

برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی

تا شاعری سیگارش را روشن کند .

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۳/۰۲ساعت   توسط رامین محمدی   | 


در اشتیاق ما

حرفی نبوده و نیست

ولی اینهمه دوری

سزاوار ما نبود


گل من!

آینه ها

به موقع

بی موقع

به " هاااااایی" بندند

هووووووووووووووو!!


بزرگ شده ایم

من آنقدر

که می توانی از تنه ام بالا بروی

و تو آنقدر

که در قابها جا نمی شوی!!


دسته ی زلفی در رود می آمد

از دور ناگهان

ستاره ای فرو ریخت...


تفنگی که نشانه رفتی در خالم

خیالی نیست

ولی دستهای کمی داشت عزیزم..


من برایت آب آوردم

با علف تازه

در دشتی دل سبز

بگو دیگر چرا در من نمی چری؟؟!!


تابستان می آید

اگر تو نیایی

نمی دانم

دلم بیشتر می سوزد

یا سرم؟؟!!

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۲/۱۴ساعت   توسط رامین محمدی   | 

سلام بر همه دوستان عزیز

امروز یه سایت خیلی مفیدی برخوردم حیف بود معرفی نشه:

سایت جستجوگر راهنمای تمام اشعار فارسی http://www.recent.ir/  در این سایت فقط لازمه قسمتی ، کلمه ای یا هر گونه مشخصه ای از شعری که در ذهن دارید را در این سایت بنویسید سایت مستقیما میره روی شعر یا اشعار مورد نظر. جالبه شما هم امتحان کنید.

 

 

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۲/۱۳ساعت   توسط رامین محمدی   | 

در سایت آنات با چند رباعی و دو بیتی بروزیم:

http://www.aanaat.com/user/?24477

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۱/۲۴ساعت   توسط رامین محمدی   | 

 بوته بوته ی این باغ

بوی تو را در خود گرفته است عزیزم!!

همه می گویند،

چارقد قرمز و مینای سبز هم که داشته باشد ( ۱ ، ۲ )

شاید کسی که از کوچه می گذرد تو نباشد

در پس این روزهای خوب

چه فکر های بدی که مرا در خود گرفته اند

..

..

بعد

چهار پر لاله که پرید

لبی لرزید

..

نمی دانی

کنج بوسه هایم

چقدر جای لبت خالیست...

  1. چارقد: پارچه ای رنگی و مخصوص شبیه شال که زنهای روستایی دور روسری زنانه می بندند.
  2. مینا: روسری زنانه محلی و مخصوص



 

عیدتون مبارک دعا کنین همه امسال به آرزوهای خوبمون برسیم . ما را هم خیلی دعا کنین محتاجیم..

عید آمد

قرآن مجید آمد

سیب آمد

سبزه آمد

سفیدی آمد 

همه آمده بودند!!

اما از این همه

فقط تو نبودی

سین هشتم!!



گاهی وقتا که نه خیلی اوقات هم نه!! چیزی که الان تو کشور عزیزمون رایجه خاالی از حال و هوای این شعر محمد کاظم کاظمی نیست. پول و پارتی هست که می تونه.... و الا حساب و کتابت با .... بگذریم. دلم گرفته بود فقط،، همین! :

 اين پياده مي‌شود، آن وزير مي‌شود
صفحه چيده مي‌شود، دار و گير مي‌شود
اين يكي فداي شاه‌، آن يكي فداي رُخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي‌شود
فيل كج‌روي كند، اين سرشت فيلهاست‌
كج‌روي در اين مقام دلپذير مي‌شود
اسپ خيز مي‌زند، جست‌وخيز كار اوست‌
جست‌وخيز اگر نكرد، دستگير مي‌شود
آن پيادة ضعيف راست راست مي‌رود
كج اگر كه مي‌خورَد، ناگزير مي‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير مي‌شود
آن وزير مي‌كُشد، آن وزير مي‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير مي‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند مي‌شود
زير پاي فيل‌، پهن‌، چون خمير مي‌شود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است‌

هرچه خواست مي‌شود، گرچه دير مي‌شود
اين پياده‌، آن وزير... انتهاي بازي است‌
اين وزير مي‌شود، آن به‌زير مي‌شود...

 

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۱/۰۷ساعت   توسط رامین محمدی   | 

حرف نمی زنم

حسی شگرف،

در غائله ی تابناک دو تنهایی

بال می خواهم          بال بال بزنم

و یک در ،

که باز،

شوم در خلوتی آبی رنگ؛

بال بال بزنم تا کنج پنجره ای که باز ،

وارد شوم در خلوتی آبی رنگ

و چشم بسته گاز بزنم

کلوچه ی لبهایت را..



+ نوشته شده در  ۸۹/۱۲/۱۴ساعت   توسط رامین محمدی   | 



سلام این بار می خوام  دو غزل خوب یکی از رضا نیکوکار و یکی از همشهری و دوست عزیزم استاد حسن بهرامی واستون بذارم.. ایشالا که می پسندین

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

رضا نیکوکار



مانند سوسک می شوم آغاز توی سطل!

می خوانم از غریبی ام آواز توی سطل!

و لابلای کرم و لجن حال می کنم !

حالا که نیست فرصت پرواز توی سطل!

هر بار پر گرفتم از این گند مردگی

مثل زباله پرت شدم باز توی سطل

تقدیر من بجز عفن و چرک نیست نیست

کی داشته توقع اعجاز توی سطل؟!!

این شعر را میان کثافت نوشته ام

حالا اگر بد است بینداز توی سطل!...

حسن بهرامی  



+ نوشته شده در  ۸۹/۱۲/۰۶ساعت   توسط رامین محمدی   | 

راست ایستاده ام

بر کناره های تنت

که دنیا را افقی می دید

تنت سرخ               ترکشت سرخ

بال و پر می خواستی با پرنده همسایه باشی

پرت سرخ               پروازت سرخ

،، تو آنقدر مکه ای که می خواهم دورت بگردم...

+ نوشته شده در  ۸۹/۱۱/۲۶ساعت   توسط رامین محمدی   | 

به جنوب که می آیی

غروب می بینی فقط

غروبی که آلوچه خوبش در دل من چروکیدست...

...............

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۱۱/۲۰ساعت   توسط رامین محمدی   | 

شعر دفاع مقدس

بر گزيدگان جشنواره شعر دفاع مقدس کهگيلويه و بوير احمد معرفي شدند

خبرگزاري موج - برگزيدگان چهارمين جشنواره شعر دفاع مقدس استان کهگيلويه و بويراحمد در چهار بخش «دفاع مقدس»، «مقاومت ملل»، «کودک و نوجوان» و «شعر دفاع مقدس با مضامين عاشورايي» معرفي و تجليل شدند.

به گزارش موج به نقل از ستاد خبري نوزدهمين کنگره سراسري شعر دفاع مقدس، در بخش «دفاع مقدس» علي مرادي رتبه اول را به خود اختصاص داد و رامين محمدي و عصمت ملکوتي در اين بخش حايز رتبه‌هاي دوم و سوم شدند. هيات داوران در اين بخش حجت‌الله ارم و فرهاد کوه‌پيما را شايسته تقدير دانست.
در بخش «شعر دفاع مقدس با مضامين عاشورايي» نيز محمدسعيد ميرزايي، عالمه ممبيني و مجتبي حبيبي برگزيدگان اول تا سوم بودند. در اين بخش از شاه‌بي‌بي فتحيان تقدير شد.
همچنين هيات داوران در بخش شعر دفاع مقدس «کودک و نوجوان» محمد مرادي را به عنوان برگزيده اول معرفي كردند، ليلا بزرگ‌زاده عنوان دوم را به خود اختصاص داد و محمد پيروزه سوم شد.
در بخش «مقاومت ملل» و با راي هيات داوران هيچ‌كس رتبه نخست را به دست نياورد. در اين بخش محسن حضرتي مقام دوم و جميله آريايي مقام سوم را به خود اختصاص دادند و از فاطمه صداقتي تقدير شد.
به اين دوره از جشنواره تعداد 100 قطعه شعر از 60 شاعر در قالب‌ها و گونه‌هاي مختلف ادبي ارسال شد. دبيري علمي اين جشنواره را حسن بهرامي بر عهده داشت و فريدون هاشمي و مرتضي خليلي اعضاي هيات داوران بودند.
+ نوشته شده در  ۸۹/۰۹/۰۷ساعت   توسط رامین محمدی   | 

زیبا کرباسی              شعرهایی زیبا از زیبا کرباسی

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۸/۲۹ساعت   توسط رامین محمدی   | 

قرآن!  من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند: (چه کس مرده است؟)

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن! من شرمنده توام اگر تورا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده،‌ یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و…

 آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ”  گویی مسابقه نفس است…

قرآن!‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای! حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۸/۱۵ساعت   توسط رامین محمدی   | 

هنگام گُرگ و میش پریدم که بَنگ بَنگ

یعنی هواست ابری و امروز روزِ جنگ

برداشتم عروسک برنو، زدم به کوه

دیگر زمان گذشته زکیفار و قلوه سنگ

ها! زن، بیا تفنگ که حالا تو بر دَری

چون مرگ سرخ خوبتر از زنده جفنگ

فریادهای «اِنَّ مَعَ العُسر یُسرا» بود

وقتی که گیر داد به ما عرصه های تَنگ

.

.

هنگام گُرگ و میش ولی هشت سال بعد

من آمدم خلاصه و با پای لنَگ لنَگ

زن،گریه؛ بچه ها همه: سوغات کو پدر؟

گفتم: اول دو بوسه سپس قصّه ای قشنگ

اندازه تمامی تان لاله چیــــــده ام

وقتی که می گذشتم از باغهای جنگ...

  ......................................................................

چراغی بینا

و پرنده ای که با ناز پرواز می کرد

این فقط صورت مسأله بود

گاهی کلاغ می تواند روسفید شود

اتفاقی که قریب الوقوع بود

با عبور آن کلاغ

و هاشور زدنِ آسمان ِ خانۀ من .

 تو      پَر

 

مثل این کلاغ پَر بود

که روسیاهم کرد

و اِلا

بالهای تو که پَر نداشت

حالا چراغی بی  نا

و کلاغی که به خانه اش رسید ...

  ...................................................................... 

این، خط

می کشم کنار

رد بشوند

خیالاتی که حواسشان پَرت است

صدایی

و پاهای تو که نبض کوچه بود

پُرم از تویی که با من نیستی

این نی چفت شده است بر لبهای من

ریه خالی می کند

و این صندلی به اندازه جای تو خالیست

 

نمی دانند،

نسبتی ندارد با من

می کشم کنار

رد بشود

خیالی که حواسش پرت است

و این هم نشان ...

 ........................................................................

در فکر آن پرنده ام

که نوزده، تیر خورد

بعد، چشمها گیج رفت

زمین تاب برداشت

و زیر پایش خالی شد

 دنیا چرخید

مارها از دوشها بالا رفتند

دنیا چرخید

شغادها از گرُدۀ چپ بیدار شدند

دنیا چرخید

مَردها مُردند

و زنها سه سر زاییدند!

خورشید غروبید

و سایه ریخت توی خیابانها

و بوی گَس الکل

تعارف نکنید!!

به من نمی سازد

کاش نوزده، تیری افطار کرده بودم ...

 ......................................................................

هواسم را پرت ..

می اُفتد پای شاه چراغ

جایی که هم اینک ..

و نیمکت هایی که فقط تو رویش نشسته ای، نیستی

بودی اگر

دو رکعت به پای تو نیز می خواندم

 زاویه را تنگ تر می کنم

بهتر ببینم

آینه ای که غبار نشسته رویش، سالهاست

و خاطره هایی که موج می آورد

می بَرَد مرا

در افکار کسی

که قاب را سنگین کرده است

کبوترها دور برمی دارند

دورِ امام

که پشت سرم خوابیده

«هر کو گرفته دامن ِ...»

و من گَرد می گیرم

تنها ... 

 ......................................................................

دستهای لطیف دختری را می نویسم

که لای تاروپود یک نقش،

چین می انداخت، می پوسید

نقش می زد، چهره پیرزنی را

که شکل پیری او را داشت

 من چین می اندازم

او نقش می زند

او چین می اندازد

من نقش می زنم،

شعرهایی را،

که شکل دیگر من هستند...

 .........................................................................

دوباره می رسی با دست خالی

دوباره می پَری بی هیچ بالی

نهادی سر به روی بالشی سرد

دوباره گریه ای حالی به حالی ...

 .........................................................................

وقتی که دورِ خانه ها

دیوارهای بسته

معنی دار است

و فاصله

حدّی است که باید حفظ شود،

این عصر به خیری

از روزنۀ معنی دار

ایکاش نبود

بلوط آزاد را چکار

به باغچه حدّ دار

این آب به آبی نمی رسد

این زرد به آبی نمی رسد!

من می دانم!

وقتی که من دنیا را یک جور دیگری می بینم

وقتی که حدّ باغچۀ خانه

روح بلوط را می فرساید

وقتی که دستهای من و تو

فهمیده اند فاصله حدّی است،

که باید حفظ شود ...

.........................................................................

...

و این خطوط را

 قلمِ چشمهای تو

 بر پیشانی ِمن کشیده است

قلم چشمهای تو

چون چشمهای تو

به من دروغ نمی گویند

ببین یک خط راست می بینی!؟

 .........................................................................

ماهی ِ حوض خانۀ ما مُردست

در دستهای من گلیُ افسردست

 خورشید مال اوست که می خندد

لبخند های من همه پژمردست

 فریاد بود و باز کم آوردیم

این واژه های لال چه دل مُردست

 در نعش تکّه پاره تو حرفی ست

کِی؟ کیَ ؟ کجا، به حرف تو پی بُردست؟

ما، هیچ؛ ما، نگاه، ولی در تو

یک عالم انفجار به سر بُردست

 توی تنِ تو طرح فراموشی ست

در من تمام قافیه ها مُردست ...

.........................................................................

سَر که زدیم

قاطی بودیم، بی پلاک!

 این استخوانِ دستِ تو بود یا من؟

این پا؟

گلنگدن؟

آمدیم، جبهه را روی سر گذاشتیم

خاکی بودیم

خاکِ ریز شدیم

تشنه بودیم بال بال زدیم

سنگ برخاکی ِ سُفال زدیم

تَرَک افتاد روی سدّ و شکست

ماهی ِ آب لایزال شدیم

حلال شدیم

 حالا این دست وپا

چه فرق می کند،

مال کِی باشد؟

مال کَی ؟

.........................................................................

 عروسک بود اما گریه می کرد

میان جامه های پولکی، زرد

عروسک از دل ما هم خبر داشت

عروسک زندگی می کرد با درد ...

.........................................................................

از لای لای من

تا های های تو

مگر چقدر فاصله است؟

با جیغ ترمزی که جاده را خطی سیاه کرد

و قاب را روبانی

یا لحظه ای معمولی

که خوب یادت نیست!

.

.

توی چشمهایت خواب دیده ام،

ابرهایی را

از کرانه های دور می آمدند

که بیقرار بارانند ...

.........................................................................

باران بی قرار و شِنل، پنج شنبه، عصر

باران و پای مانده به گِل، پنج شنبه، عصر

یک مستطیل خالی و یک آه، یک عروس

بی ساز، بی نقاره و کِل، پنج شنبه، عصر

وقت طلوع سُرمه ای چشمهای توست

به لرزه های آخر دل، پنج شنبه، عصر

 مانند سایه دور و بَرَت پلک می زند

یک روح شرمسار خجل، پنج شنبه، عصر

یک ماشه بین ابروی من درد می کِشد

یک روز مرگبار کِسل، پنج شنبه، عصر

 این جمله آخر همه حرفهای توست:

یک آرزوی مانده به دل، پنج شنبه، عصر ...

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۶/۱۱ساعت   توسط رامین محمدی   | 

هر از چند گاهی چند تا از شعرهامو می ذارم تو وبلاگ. اگه کسی دوست داشت شعرش تو وبلاگ گذاشته بشه توی قسمت نظر خواهی به صورت خصوصی بفرسته یا ایمیل کنه به آدرس زیر . شعرا بررسی میشه بعد نمونه ها در وبلاگ گذاشته میشه:

Ramin_mohammadi_poem@yahoo.com

+ نوشته شده در  ۸۸/۱۱/۲۱ساعت   توسط رامین محمدی   | 

بالاخره مجموعه اشعار من تحت عنوان کلاغی که به خانه اش رسید چاپ و انتشار یافت در این مجموعه متاسفانه ۲ تا از اشعار خوب من سانسور شده و توفیق چاپ نیافت ولی در این وبلاگ بزودی گذاشته میشه. درصورت تمایل به خرید این کتاب می تونین ایمیل کنین یا توی قسمت نظرخواهی اطلاعات بدین.

کلاغی که به خانه اش رسید

+ نوشته شده در  ۸۷/۱۱/۲۲ساعت   توسط رامین محمدی   | 

 

حسن بهرامي ،،،، گچساران ،،،، باشت

فقدانیت و بازی با آن

 آنچه در دفتر شعر نت های فارسی ،از شاعر حسن بهرامی ، پیشتر و بیشتر از هر چیزی جلب توجه می کند ، طنزی است نرم و جا افتاده ، در ستایش از نوعی سرخوشی و سرخوشانگی . این البته فرق می کند با طنزی که اغلب تلخ و سیاه و با یک نگاه جدی و فلسفی ، به هستی نگاه می کند . در چنین طنزی ، بینشی وجود دارد منظم و سامان یافته و سازمان گرفته و برای مولف ، مشخص و تعریف شده که از دید آن ، فاجعه فقدانیت بر موضوع انتخاب شده ، مستولی است . یعنی آرمانی اندیشیده می شود که بیرون از اندیشه صورت عینی ندارد و یا صورت بدچین و بدترکیبی از آن ، جای واقعیت نیکوترش را پر کرده است . بنابراین مولف با درک چنین فقدانیتی ، با استهزاء واقعیت ، مخاطب خود را برای درک و تماشای صورتی از آرمان خود فرامی خواند که پیکره مادی اش به تمامی در ذهنیت اثر است .

اما طنزی که من از آن سخن می رانم و در چند اثر سال های اخیر، وجودش را احساس می کنم ، از چنین آرمانی به دور است و هیچ نیتی برای گرایش به چنین دریافتی از حیات هر چیز ندارد . و احیانا اگر آرمانی را هم پرورده باشد ، به نیت بسندگی کردن با امکانات واقعیت و استفاده از آن برای تامین سرخوشی متصورش ، آن را پس می زند . این طنز قصد ندارد نگاهی جدی داشته باشد که در این صورت ، حصول واقعی خواست های آن ، مستلزم صبوری تا گذشت زمان بسیار است . و معلوم هم نیست که بالاخره شدنی خواهد بود یا نه . بلکه می خواهد با حذف جدیتی که توام با خودآزاری است ، به آن آزادی دست یابد که با تفوق بر مسیر حرکت اجزاء و اشیاء و حوادث ، همه آنها را در جهت تامین لذت جسم ، پیش ببرد . چرا که می داند و عقیده دارد ، جسم نیازمند لذت ، آن را جز در زمان حال پیدا نمی کند . یعنی با حواله دادن خواست هایش به زمان آینده ، مخالفت می کند . آنچه جسم می خواهد و لازم دارد باید در اکنون ، فراهم شود ، اگر نه ، به آزار و اذیت او منجر خواهد شد . چنانکه اندیشه مدرنیسم ، او را در دهه های مدید آزار داده است و آن هم به قول اکتاویوپاز ، وقتی که راهپیمایی بزرگ انسان ، تنها به سوی آینده بود .

نگاهی اینگونه ، مجبور است کلمات را از بار معنایی و احساسی عادتی که داشته و دارد ، تخلیه کرده و در عوض با سبکبال و سبکبار کردن ، آنها را به بازی و با وظایف جدید ، سهل و آسانتری وادار کند .

زبانی که از چنین کلماتی تشکیل خواهد شد ، به لحاظ فرم و نمایش آن ، آنها را در خود برجسته خواهد کرد . از سوی دیگر از پذیرش مسئولیت های سنگین و بیشتر ، سر باز می زند. و بلکه می خواهد با حرکت در سطحی خوانا و افقی ، تنها و تنها برای تامین فضایی رقیق برای خندیدن ، آن هم نه با صدای بلند که با تبسمی گذرا و قابل جایگزین کردن با دقایق دیگر خندیدن ، عمل می کند . چون قرار نیست به تعمیق اندیشه بیندیشیم که الزاما توقف و تدقیق های پی درپی را می طلبد . و با احضار تفکر ، به طرف هرمان و اندوه ، راهبرمان می شود .

می خواهیم همه چیز را مهیای یک بازی بپنداریم . هر چیزی که می تواند ابزاری برای بازی بوده باشد ، در عین حال قابلیت دارد که صورتی از آن هم باشد . پس وقتی چنین شادی یی ، ماهیت بازی را تشکیل می دهد ، در میان قواعد مخصوص خود هم ادامه خواهد داشت :

نظامی ها می آیند بالا            ستاره می گیرند

به ماه که برسند

خورشیدشان می افتد پشت کوه

...

( ص 8 دفتر)

 شعر محمدرضا شجریان صفحه 12 .

 شعر گچساران صفحه 13 .

...

دروازه را ببند مغول ها نیایند

دنیا در چشم عطار   تار شود

...

شعر دروازه را ببند صفحه 16 .

 شعر 0742، دو صفر، سه صفر .

 ...

ته انقلاب داد می زنند    آزادی سواری

...

مولوی سرریز شده از من

صلاح الدین ضمیمه ام کنید

شعرم رم کرد

آقای سمیعی    عنایتت شامل حالم نیست

( شعر عنایت سمیعی )

 ...

دکتر   خون هیچکس به من نمی خورد

آزمایش کرده ام

پاره کن    نسخه را پاره کن

( شعر پاره کن ص 56 )

 ...

نگاه کن

لوله ها توی هم لولیده اند

و خون من و تو صادر می شود

چراغ زور می زند

ما پت پت می کنیم

( شعر لوله ها ... ص 42 )

 در همه این نمونه ها و نمونه های دیگر ، شعرهای نت های فارسی ، مخصوصا با انتخاب لحنی کوتاه و قاطع ، از حرکت عناصر به طرف یک تعرض منهدم کننده خود ، دوری کرده است . در عوض با پذیرش واقعیات آنها ، اعتراف دارد که هیچ چیز چندان ریشه دار نیست تا اندوهگین و نگرانمان کند . ما نمی خواهیم به جهان اهمیتی را بدهیم که اصولا آن را ندارد . پس حالا که در چنین جهانی گرفتار هستیم ، آن را برای سبکباری خود می پذیریم . این دریا ارزش غرق شدن در آن را ندارد .

شعرها برای تکمیل و ارائه گفتمان خود گزیده ، چندان در بند انتخاب دقیق اسامی ، اشیاء و حوادث نیست . نیازی هم به این کار نبوده است . همه آن چیزهایی که در زمان - مکان حیات شاعر در نزدیک ترین و مکررترین نقاط و لحظات وجود دارند ، می توانند به آسانی در شعرهای او راه پیدا کنند :

خاطرات سربازی ، شهرهای تبریز ، اهر ، تهران ، گچساران – لوله های نفت ، خاتمی ، آزادی ، برنو پدر ، کوه های دورو نزدیک ، اسامی دوستان و ...

به نظر می رسد در طریق اینگونه شاعر ، هم برای مخاطب و هم برای خود شاعر ، نوعی آزادی مشهود حاصل می شود . آزادی و آزاد شدن از هر آن مفهومی  که تاریخ اذهان ما را در سیطره خود دارند .آزادی از تاریخی که مفاهیمی مکرر و سنگینی را در خود عبور داده و همواره تاثیرات تلخ و اندوهباری را نتیجه داده است . وقایعی که مکرر و مشابه ، سراسر روزمرگی ما را لبریز کرده است .ادبیات و فلسفه که پر است از قواعد و قوانین و آن تربیت اجتماعی که صلب و دلتنگ کننده است . لیکن این همیشه اتفاق نمی افتد : مواقعی هست که تلخی و یاس و یا اندوهی نرم ، همچنان از زیرازیر تماشاگاه شعرها به بیرون می تراود و موثر می شود :

حالا سکوت و آرشه ی مار بر کویر

رقص انار و پچ پچ گنجشک ها تمام

( شعر ناتمام ص 5 )

 شعر میرزا کوچک خان صفحه 9

 چه گونه گریه نکنم صفحه

کارگر صفحه 63

 بابک صفحه 54

 گذشت صفحه 30

 دیگر برجستگی ی اشعار دفتر نت های فارسی ، استفاده از اشتراک کلمات هم آوا و یا آواهای قریب در مصرع ها است . کاری که علی عبدالرضایی بیشترین یا افراطی ترین استفاده از این راه را داشته است . و من حتم ندارم که بهرامی آیا تحت تاثیر ایشان و مقلدانش به چنین کاری دست زده است یا نه بلکه در واقع به موازات آنها پیش رفته است . هر چند که شق دوم را بیشتر قبول دارم یا بهتر می پسندم . چون لحن شعرها و نگرش او می تواند این خصیصه را درونی خود کرده باشد .

به نظر من استفاده از این روش می تواند مزیت و عیب توام را همراه داشته باشد .از یک سو با ایجاد آهنگی جاافتاده و جایگیر بلافاصله در حین خوانش ، باعث تسهیل آن می شود و ارتباط صمیمی و نزدیک تری را با مخاطب ممکن می کند . به این ترتیب که رنج کشف غیر مستقیم مخاطب را تقلیل می دهد و چه گاه بسیار که به شکل علامات راهنمون به طرف منظور ، نمون دارد .

اما از سوی دیگر عیب است و خطرناک که به هرحال قسمت تابع را مقید و محدود به ایجاب های اولی نگه می دارد. به این معنی که ، قسمت دوم ناچارا مرجوع است و اگر کمی بی دقتی صورت بگیرد ، به آسانی به سوی ابتذال کشیده می شود . کما اینکه نمونه های فراوانی از این نوع انحراف در اشعار اخیر زبان فارسی دیده می شود مانند : آنجا که « بزغاله » را می برند نیویورک ، « جزغاله » می شود . یا « کره » را می چرخانند ، « کره اسب » فلان کار را می کند . یا می روند « حقوق بشر» ، شر می کنند و ..

نمونه های درهم ( زشت و زیبا ) از این نوع استفاده در دفتر نت های فارسی هم به وفور یافت می شود :

تبر را بینداز

و به زبان طبری   شعری برای جنگل بنویس

( شعر میرزاکوچک خان ص 9 )

 بیهقی    حقی به گردنم ندارد

( گیج شده ام ص 15 )

 دنیا در چشم عطار   تار شود

ص 16

 « عشق » و « دمشق »

ص 23

 این بوف کور   کره سیاه سیاه را می چرخاند

ص 26

تاکسی   مرا برسان « آب رسان »

ص 31

 گند گندم درآمد

ص 35

و ...

 اما به هر ترتیب ، بهرامی نشان داده که به زبان و لحن و بالاخره هم به موانع شعری اش اشراف دارد و اگر نبوده باشد آن روحیه ایی که همه ما را وسوسه می کند تا راه دیگر و راه دیگران را در حد خطر کردن افراطی ، بیازماییم ، در نوع شعر خود موفق تر خواهد بود . چون از نگاهی برخوردار است که سرشار از قابلیت و ظرفیت های فراوان است .

  دكتر مظاهرشهامت

www.shahamat.persianblog.com

shahamat729@yahoo.com

+ نوشته شده در  ۸۷/۱۰/۱۳ساعت   توسط رامین محمدی   | 

((کتـــــــــــاب دانلـــــــــــود کنـــــــــــــید))

۱) رکیک تر از ادبیات                                         ۱۸)فیلم نامه بای سیکل ران محسن مخمل باف

۲) کادویی در کاندوم                                                    ۱۹)فیلم نامه خداحافظ سینما ، محسن مخملباف

۳) پساهفتاد؛ ققنوسی که از خاکِ هفتاد برخاسته‌ست           ۲۰)فیلم نامه گبه، محسن مخملباف

۴)سگ ولگرد،،،،،، صادق هدایت 

۵)خسرو و شیرین نظامی گنجوی

۶)لیلی و مجنون نظامی گنجوی

۷)نامه های عاشقانه نیما یوشیج

۸)مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

۹)شاهنامه فردوسی

۱۰)جاودانه ها،،،،جبران خلیل جبران

۱۱)ده داستان از کافکا

۱۲)مجموعه داستان،،،،صمد بهرنگی

۱۳)شعر حیدر بابایه شهریار با ترجمه فارسی

(Password :   www.irebooks.com-www.ircdvd.com)

۱۴)مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

۱۵)مجموعه چند داستان از صادق هدایت  

۱۶)دانلود داستانهای معتبر.....سارا شعر

 ۱۷) بوف کور ......صادق هدایت

 

+ نوشته شده در  ۸۷/۰۵/۰۱ساعت   توسط رامین محمدی   |